خرید بک لینک
جدیدا با دایی م حرف براگفتن دارم

شوخی میکنیم باهم؛وحتی میشه گفت خیلی صمیمی ودوستیم باهم"

مامانم میگه:دایی ت تو سن هفده هجده سالگی مونده

واسه همینه که همیشه باجوون ترازخودش رفاقت میکنه:)

دوستاش بزرگ میشن اما خودش همون همیشگی یه

_به هم بازی هاودوستای دوران بچه تربودن خودم فک میکنم

برعکس دایی ؛دوستای من تو همون بازی ها وعالم بچگی ان هنوز

انگار تنها منم که ازدنیای آدم بزرگا سر دراوردم

_گاهی دلم میخواد فریاد بزنم و به دوروبری هام بگم:خیلی خیلی دوستشون دارم

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

همش بهش میگم:ناامید نباش؛میگذره..میگذره تموم میشه

هی ناامیده وهی ناامیده وانرژی منفی میده

میگه مگه مرگ حق نیس من حقمو میخوام:////

گاهی چنان عصبانی میشم ازدستش که دلم میخوادجیغ بزنم سرش برو بمیر.خودتو بکش لعنتی.اه

یه بار نشد ازخدابخواد مشکلش که بسیاروحشتناکم هس"حل بشه

اوه یادم نبود نبایدقضاوت کنم.یادم نبود

شایدهم اونقدخواسته خسته شده

_خدایا ااااا!خواهشا این دختره رو آدم کن تا خفه ش نکردم

_دلم براش میسوزه؛ترحم نفرت برانگیزه .خودم میدونم

_چ وبلاگ خلوتی."

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

چندشب پیش؛بهم پیامک داد:نگارعزیزمم شبت بخیر..خیلی دوسسسسسستت دارم امشب هم داشتم تلگرامو چک میکردم دیدم نوشته:من شمارو بی نهایت دوست دارم :)) مطمئنم درست میگه!که خیلی عزیزم براش _یک عدد آقای مو سفید "فوق العاده مهرررربون که دایی مامانم هستن واز خیلی بچه بودنم منو دوس داشتن ودارن:)))ومنم ک عاشقشونم اصلا _ی بار آقاجونم تولدمو اس ام اسی تبریک گف .اینقدخوشحال شدم ک تهران بودیم دلم میخواس هرچه سریع تربرگردیم و غرق بوسه کنم آقاجونمو _الان میخوام به آقاجون پیام بدم.دلم تنگش شد آخخخخ خدا"همیشه فکرمیکنم مگه من چه کارخوبی کردم تو چنین عشق هایی رو به من دادی؟

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

آن وقت هاپدرم همیشه می نوشت که یکباربرای دیدنم به شهر خواهدآمدتاببیند من چگونه زندگی میکنم،امااو نیامد.هروقت که به خانه مان میرفتم ازمن میپرسیدکه شهر چگونه است؟ومن می بایستی برایش ازبازارسیاه تعریف میکردم،ازخوابگاه کارآموزان ؛ازکارم واومات ومبهوت سرش راتکان می داد،ووقتی من ازگرسنگی حرفمیزدم_خیلی دراین باره صحبت نمی کردم امابعضی مواقع ازدهانم در میرفت _آنوقت پدرباعجله به آشپزخانه میرفت وبرایم هرچه خوردنی بود می آورد:سیب.نان.مارگارین؛وبعضی وقت ها سیب زمینی می برید ودرماهیتابه می گذاشت تاسیب زمینی سرخ کرده درست کند یکبارمتحیر بایک کلم قرمز ازآشپزخانه آمدوگفت :فقط همین راتوانستم پیداکنم؛فکرمیکنم بتوان باآن سالاددرست کرد"امابعدا هرگز چیزی به من مزه نداد؛احساس میکردم کارنادرستی کرده ام_درشهرکه بودموقتی پول پدربه دستم میرسید برای خودم قرص کامل نانی میخریدم .آنگاه بادست های کثیفم تکه ای ازآن را می بریدم ودردهان میگذاشتم .گاهی وقت هاکه هنوز ازنان بخاربلندمیشدووسط آن کاملا گرم بود لحظاتی این احساس راداشتم که موجودی زنده دردستانم قرارگرفته ومن دارم آن راتکه تکه میکنم_درهرحال من هروقت که منزل بودم،سعی میکردم کمترازواژه ی گرسنگی وهرگونه کنایه یااشاره ای به تمنای دل پرهیزکنم؛چون میدانستم ومی دیدم که پدرخیلی کمتر ازمن برای خوردن داشت .صورتش زردوتکیده بودوگویی دردنیای دیگری سیرمیکرد_باردومی

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

امروز متن جالبی روخوندم؛خیلی به دلم نشست: خدایا… دریافته ام کسی که میگوید “برایم دعا کن” از روی عادت نمیگوید..! کم آورده است… دخل و خرجش دیگر باهم نمیخواند… صبرش تمام شده است… ولی دردهایش هنوز باقی ما

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

دل بسپاربه طلوع" زبان به سخن بگشای..! رازدل روانه ی کلام کن نگذار دلی که دوستت دارد تنها بماند هرگز اجازه نده کسی آنقدرازتوسکوت گوش دهد که چشمانش به غم مبتلاشود بااو از عشق بگو آنطورکه هرلحظه بانگاهت ؛گرم شود این لحظه هایی که می آیند ومیروند رابامحبت ماندگارکن دوست بدار:) لبخندبزن:) ومدام ودرهرثانیه برای چندمین بار عاشقش شو _احساس میکنم شبیه به صالحه نوشتم وعجب سعادتی^_^ پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ | 21:20 | نگار | .::.

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

چهارسال پیش وقتی کتاب ادبیاتش رونگاه میکردم به شعر"درسایه سارنخل ولایت"رسیدم چقدددر خوشم اومد؛اون شعررویادداشت کردمش وبعدچندوقت حفظش کردم حتی خوب یادمه تمام آرایه ها ونکات ادبی که نوشته بودروهم بادقت تمام خوندم اونقدبادقت که وقتی امسال دبیرادبیاتم درس میداد من همه چیزش روخوب یاد داشتم شعر سپید من، رو سیاه ماند که در فضای تو، به بی وزنی افتاد هر چند، کلام از تو وزن می گیرد وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟ _باید سپاس دار این شعرباشم ک شایداگه نمی خوندمش به اندازه ی حالادوستدار امام علی نمی شدم _توهمون کتاب ادبیات شعرمعروف شهریاردروصف امام علی هم بود که اون روهم مشتاقانه خوندم ومدام باخودم زمزمه میکنم علی ای همای رحمت.توچه آیتی خدارا؟! ک به ماسوافکندی همه سایه ی همارا دل اگرخداشناسی همه دررخ علی بین به علی شناختم من به خداقسم خدارا

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

به دوستم میگم: این خیلی خوبه! مامنطقی رفتارکردیم.که الان رنج نمی کشیمهمچنان که صورت مهربونش خندونه جواب میده:اما من این روزاخیلی عذاب میکشمدیگه چیزی نمیگم... نمیگم که من هم..!به هرحال ماسعی میکنیم که حالمون خوب تر باشه.اینه که خوبهمثلا سرکلاس نامه نگاری میکنیمبرااینکه حال دوست مشترکمون خوب شه دوتایی نذرمیکنیم.. خیابونا رومترمیکنیمهمیشه که نباید مادخترچادری ها؛آروم وخیلی باوقار باشیمنگامیکنیم ببینم کسی حواسش به ما نباشهاونوقت..زنگ خونه هارومیزنیم وفرارمیکنیمتندوتندچیپس میخوریم و خداروشکر میکنیم که باوجود پرخوری جفتمون بازهم کوچولوموچولوایمدونفرکه باهم حرف میزنین مااین طرف ازحرفاشون براهم قصه میسازیمتواتوبوس میخندیم وتوجه خانوم مسن بغل دستی روجلب خودمون میکنیم واونم ازشادی ماانرژی میگیرهبه چیزی میخندیم که دیروز چشمای مهربون نرجس رو پاییز کرده بودموقع خداحافظی یادآوری میکنیم به هم که فرداهم بخندیمک شادباشیمما میدونیم جنس قشنگی روزهای نوجوونی تکرارناپذیرنبنابراین هرچند اتفاقات دوست نداشتنی به شدت هم کنارماجراهای خوب وجود دارن .ماباز خجسته ایم

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:29

به  دوست داشتنی  عمیق می اندیشم  که هرگاه ممکن است عشق نام بگیرد به توفکرمیکنم به لحظه هایی عاشقانه سرمیشوند اگر&

برچسب: توبرقصان, نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 19:11

امروز به خودم اومدم دیدم حین گوش دادن به حرفهای گوینده ی رادیو؛چشمام خیس شدن..به خودم اومدم دیدم اگرچه که به ظاهرسرگرم درس خوندنم اما توذهنم بخشی ازروزهای سختی ک گذشتن داره یادآوری میشه وبه خاطرهمین چهره ی کسی روبه خودم گرفتم که هرآن ممکنه باصدا

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 15:17

امان ازاین دلتنگی که مدام غم می نواز&#

برچسب: توپرمیکند, نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 15:17

لحظه هایی که غصه قلب آدمو قاب میگیره:(

....

عمیقا متاسفم وای کاش کاری ازدستم برمی اومد

#تسلیت_ایرانم

هرچه مرهم میگذارم بند می آید مگر؟
ای وطن خون تو از اروند می آید مگر؟

امشب صدای تیشه ازبسیتون نیامد

شایدبه زیرآوار ..فرهادرفته باشد"

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 15:17

چشمانم را میبندم به تویی فکر میکنم که همیشه بوده ای،هستی وخواهی بود آرام آرام..نرگس لبخند ازرخسارم باریدن میگیرد به امید آدینه ای که تودرآن ..ای آشناترین به دیده ها :)نسیمی می شوی ازجنس هدایت ودرسراسرشهر وزیدن خواهی گرفت.. اللهم عجل الولیک الفر

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 15:17

به مامانم میگم من هیچ تفریحی ندارم!_!

میگن بع من چه؟!!برو یه دوس پسرپیداکن براخودت باهاش تفریح کن:|||

میخندن وبعد میفرمایند:یعنی باهاش بروتفریح....

_یه دونه دوست پسرم ندارم

یعنی دوستایی دارم که پسرباشن پن شیش تایی هم هستن به گمونم ولی دوس پسر ندارم .

برچسب: ماماااان, نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 15:17

امروز که برای اولین بار با نبودنت روبروشدم هرلحظه ..قلبم نام تو را می تپیدوچشمانم مدام به دنبالت میگشتوقتی که لحظه ی آخر وبه قدرچند دقیقه ی کوتاه دیدمت ودرآغوشت گرفتم دوست داشتن دوست داشتنی تودرگوشم گفت حالا ازقبل هم خوشبخت ترمپس بیا هردوی مان

برچسب: نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 15:17

وزندگی چقدبرام کسالت آورمیشد اگه این همه دوستداشتنی تودنیام نداشتم!

خدایا چقدشکرانه هام بوسه بشه وسمت آسمونت روون آخه؟!!

مرسی که هستی

که فرشته هات دنیامو پرکردن

کافیه یابازم واژه هاموکادوپیچ کنم برات ؟؟؟

_یک روز طلاااااایی.

برچسب: آبدددااااارلطفن؛, نویسنده: پارسا کاشفی تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 15:17

صفحه بندی